|
تو
...مگذار در لحظه هایی از زندگی به خاطر کوچکترین چیزها که بزرگ مینمایند
در چشمانت اشک بنشیند .اشکها برای غمهای بزرگ و شادیهای بزرگ است. پس مگذار که بر زمین فروچکد.مگذار که پژمرده ات کند. زیرا که در رخشانی چشمانت می توانی زندگی راببینی . زیرا تو آن گلی نیستی که در گلخانه ناتمامی نحیف و زرد می شود . بلکه تو آن پرنده ای هستی که می توانی به هر کجا که آفتاب سایه گسترده است پرواز کنی. ...برو و در گوشه بزرگی از خانه درونت شمعی روشن کن و آسمان را به تماشا بنشین. دست خودت را بگیر و به دشتهای آب که در بی کرانی عالم از نور ماه میدرخشندسفرکن .آن گاه پاک و درخشان.از آبهای نور خورده به بیرون اتاق بازگردو زندگی کن . آنچنان که شایسته توست. آنجاست که خدا را در همه چیز خواهی یافت . هر چند که به اندازه خودت آنرا یافته ای . آن گاه عشق را خواهی یافت. آن گاه زیستن را خواهی دانست. آن گاه خواهي زيست. بي هيچ قيدي.بندي.رهاي رها...
|+| نوشته شده توسط هدی در یکشنبه 25 شهریور1386 و ساعت 12:1 عاشق و معشوق
میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز
|+| نوشته شده توسط هدی در شنبه 10 شهریور1386 و ساعت 20:55 |
|
